تاریخ سلاطین هورامان با تکیه بر کتاب تاریخ سلاطین هورامان مظفرخان بهمن سلطانی و منابع تاریخ اردلان(1)/گردآورندە آقای ابراهیم شمس 
بە گزارش ''هه‌ورامان هانه‌به‌رچه‌م' تاریخ هورامان تاریخی پر فراز و نشیب بودە و می طلبد کە مورخان در این بارە اهتمام بسیار ورزند،تاریخ سلاطین هورامان با تکیه بر کتاب تاریخ سلاطین هورامان مظفرخان بهمن سلطانی و منابع تاریخ اردلان کە دوست گرانمایەامان آقای ابراهیم شمس آن را گردآوری کردەاند.
هۆرامان هانه‌به‌رچه‌م
1- مقدمه
در تاریخ سلاطین قاضی عبدالله شیدا، اولین حاکم هورامان بهمن قید گردیده که شروع حکومت وی را سال 392 ضبط نموده است. اگر آخرین سلطان هورامان را جعفر سلطان بدانیم، سال 1310 شمسی برابر 1350 هجری قمری یعنی ورود قوای رضا شاه به هورامان و اشغال آن توسط نیروهای سرهنگ رزم آرا، و خروج جعفر سلطان از هورامان، پایان دوره سلاطین هورامان است. اما پس از جعفر سلطان، 3 نفر دیگر از خاندانش لقب سلطانی داشته اند(محمد امین سلطان، کریم سلطان و عزت بیگ) و تا پایان نظام ارباب و رعیتی سال1342 شمسی (1383 ه.ق) بر مسند قدرت هورامان تکیه داده اند. بنابر این با این احتساب، سلاطین هورامان یک دوره ی حکومت هزار ساله داشته اند. این سلاطین از اولین تا آخرین سلطان جملگی از یک سلاله هستند. اهمیت این ماندگاری از آنجاست که شاید تنها حکومت محلی ایرانی پس از اسلام است که هزار سال دوام آورده است. 
سلطان نشین هورامان در عصر صفویه و زندیه و افشاریه برای ایران بسیار حائز اهمیت بوده زیرا مرزبانان خوبی برای ایران بوده و این کشور را در برابر تجاوزات عثمانی در این نقطه از مرز به خوبی حفظ کرده اند. همین امر سبب گردیده تا سلاطین هورامان مستقیما از جانب حکومت مرکزی صاحب رقم حکومتی شوند و امارت نشین اردلان نفوذ چندانی بر آنها نداشته باشد. شاید یکی از دلایل آن نیز علم کردن سلطان نشین هورامان در مقابل امارت اردلان برای توازن سیاسی در منطقه بوده باشد. اما متاسفانه شاهان بی کفایت قاجار به این موضوع توجه نکرده اند....
سلاطین هورامان در ابتدا لقب امیر داشتند. هنگامیکه به دفاتر دیوانی صفویه راه یافتند، لقب بیگ گرفتند. و اما اولین حاکم هورامان که به لقب سلطانی نائل گشت، عباسقلی سان بود که در جنگ ایران و عثمانی در رکاب شاه عباس صفوی رشادتهای فراوانی از خود بروز داد و شاه به او لقب سلطانی عنایت کرد. البته این لقب سلطانی به امرای طوایف مرزی (مختص هورامان و بانه) به دلیل این بود که در دوره سلطان مراد عثمانی امرای جاف و بابان لقب پاشایی گرفتند تا بدین وسیله جایگاه شاه صفوی را کوچک بشمارند. و شاه عباس نیز به امرای خاندانهای کوچک مرزی لقب سلطان داد و اولین سلطان هورامان که به این لقب مسمی گشت، عباسقلی سلطان بود و پس از آن کلیه سلاطین هورامان که بعدها به سه قسمت تقسیم شدند، لقب سلطانی گرفتند. که در لفظ محلی به آنها سان می گفتند.
2- امرای هورامان تا زمان سلسله ی صفویه
صاحب کتاب سلاطین می نویسد بنیان گذار سلسله سلاطین هورامان بهمن نام فرزند بلهو از طایفه بوانم بوده که در جوانی پدر خود را از دست می دهد و مادرش او را به چوپانی چند خانوار از فامیل می گمارد. بهمن روزی گله خود را به کوه می برد و در راه کبکی شکار میکند آن را پخته نزد شیخ جلال الدین که در غاری به عبادت مشغول بوده می برد و شیخ از این جوان خوشش آمده به او می گوید امشب قرار است اهالی دیوزناو بر سر هورامان شبیخون بیاورند بگو مردم به کوه بروند. بهمن این خبر را به گوش اهالی می رساند برخی اطاعت می کنند و برخی آن را بی اهمیت میدانند و در ده می مانند .شب هنگام دیوزناویها شبیخون می زنند و تعدادی را می کشند و خانه های مردم را آتش می زنند. آنهایی که توصیه شیخ را پذیرفته و جان سالم به در برده بودند، به پیشنهاد شیخ بهمن را به امیری خود می پذیرند و به بدینسان حکومت سلاطین هورامان در سال 392 ه.ق آغاز می شود. بهمن پس از مدت 55 سال حکمرانی در سال 447 ه.ق به دیار باقی شتافته فرزندش باریه بیگ به جایش منصوب می گردد. (تاریخ سلاطین ص 384)
قاضی عبدالله از دوران حکومت باریه بیگ حکایت جالبی را تعریف می کند: باریه بیگ توانست کلیه روستاهای هورامان (هورامان تخت) را به استثنای روستای سلین که دارای قلعه مستحکمی بوده به تصرف در بیاورد. عباس آباد هم روستایی پرجمعیت بوده که جملگی بر مذهب کاکه یی (یارسانی) بوده اند. در یک روز جمعه که ساکنین سلین  از قلعه برای فریضه نماز بیرون آمده اند، مورد هجوم کاکه ایها قرار می گیرند و بسیاری کشته می شوند و روستا غارت می گردد. پس از چندی اهالی نوین که این روستا به وسیله باریه بیگ ساخته شده است، به دستور وی در شب جم جم (عید کاکه ایها) به عباس آباد حمله ور می شوند و اکثر مردم  را قثل عام می کنند. . (تاریخ سلاطین ص 385)
این نکته از آنجا حائز اهمیت است که هنوز در قرن پنجم هجری بسیار از مردم هورامان بر آیین یاری بوده اند.
پس از فوت باریه بیگ فرزندش امیر جلال الدین به جای او نشست. این امیرجلال الدین حاکمی مقتدر بوده و سپاهی مجهز فراهم آورده و تعدادی دیگر از قراء هورامان را به تصرف نمود و بر اقتدار خود افزود. گویند شخصی بخشنده و دادگر و علاقمند به مسائل دینی و ادبی بود و دائم خانه اش مملو از شعرا و ادبا و علما و فضلا بود. مدرسه ای نیز ساخته و مردم را ترغیب به کسب دانش نموده است. امیرجلال الدین پس از 95 سال فرمانروایی در سال 597 درگذشت و فرزندش امیرسعید معروف به جیاشا به جایش نشست. 
امیر سعید جیاشا نیز حاکمی مقتدر بوده و نزدیک به 89 سال حکومت کرده و در سال 874 به جوار حق پیوسته است. در اینجا تاریخ همخوانی ندارد گویا امیر سعید دو نفر بوده اند و این جیاشا امیر سعید دوم از نوادگان امیر سعید اول بوده است. بنابر این در مابین حکومت امیرجلال الدین و امیر جیاشا احتمالا دو یا سه نفر ویا بیشتر به حکومت رسیده اند که اسامی آنان در تاریخ سلاطین قاضی عبدالله شیدا درج نگردیده است. مضافا اینکه از اولین حاکم هورامان تا بهرام میرزا بیگ حکومت هر یک از آنان بیشتر از 90 سال نوشته شده است که این نمی تواند واقعیت داشته باشد. 
 بنا به نوشته قاضی شیدا، 99 پیر هورامان و پیرشالیار و سیدعبیدالله کوسه هجیج و بابا حیرانی و پیرمحمد بابامردوخه در زمان وی می زیسته اند. در اینجا نیز تشتت در نوشتار دیده می شود. این اشخاص هر چند که تاریخ هیچکدام برای ما تاکنون مشخص نشده و زندگی آنان در هاله ای از ابهام قرار دارد، اما تفاوت تاریخی فراوانی در بین آنها وجود دارد. (تاریخ سلاطین ص386)
حکومت امیر سعید دوم ملقب به امیرجیاشا از 785 تا 874 به مدت 89 سال تداوم داشته است. در زمان امیرجیاشا یکی از حکام اردلان بکی مامون بگ اول (862- 900) بوده که بر این سرزمینها فرمانروایی می کرده است: زلم و گلعنبر(خرمال)، هاوار ، سیمان ، داوران، نفسود، هشلی، پالنگان، حسن آباد، اسفندآباد، مهرابان(مریوان)، سقز، تنوره، اورامان، کلاش(جوانرود)، اربیل، رواندوز، حریر و عمادیه (خاندان کرد اردلان، شیرین اردلان ص 42 )
بکی مامون اردلان حاکم مقتدر کردستان در زمان امارت امیر جیاشاه به هورامان حمله آورد و به مدت 3 سال قلعه هورامان را در محاصره داشت. امیر جیاشا مقاومت جانانه ای کرد تا اینکه بسیاری از سربازان اردلان بر اثر بیماری وبا مردند و تعدادی نیز در جنگ کشته شدند. آخر الامر مجبور به عقب نشینی شدند. مشهور است در تاریخ کسی نتوانسته هورامان را فتح نماید الا خان احمد خان اردلان که در آینده به تفصیل در مورد ایشان خواهم نوشت. این شعر در تاریخ سلاطین آمده است:
نه‌ به‌کی مه‌ئموون نه‌ ته‌یمووری له‌نگ //هیچکه‌س هه‌ورامان نه‌گێرته‌ن به‌ جه‌نگ
غه‌یر جه‌ خان ئه‌حمه‌د به‌گله‌ری خانان  //ئه‌ویچ به‌ حیله‌ گرتش هه‌ورامان
 پس از امیر جیاشا فرزندش سلیمان بیگ به جای پدر نشست. وی فردی درویش مسلک بود و مدت 91 سال با عدالت در هورامان حکومت کرد.
از این پس به تاریخ اصلی سلسله سلاطین می رسیم که با ظهور پادشاهان صفوی آغاز می شود و دقت بیشتری در تاریخ نگاری شده است.
۳ـ اردلانها و هورامان
زمامداری اردلانها در اوایل، محصور بر جغرافیای گوران و قلاع مهم زلم و مریوان حسن آباد و پالنگان در دست آنها بوده است. تاریخ اردلان از آنجا حائز اهمیت است که از زمان استقرار آنها در نواحی زلم و شارزور و همچنین پالنگان و بعدها مریوان و حسن آباد و نهایتا سنندج، مدام با سلاطین هورامان در کشمکش قدرت بوده اند.مخصوصاً از زمان روی کار آمدن حکومت صفویه و تقسیم قدرت و ایجاد سلطان نشین هورامان بصورت رسمی و صدور رقم حکومتی هورامان بوسیله شاه صفوی، اردلانها ناچار شده اند از جغرافیای هورامان بیرون بروند و قلاع مزبور را ترک کنند و دیگر هیچگاه نتوانند بر خاک هورامان مستولی شوند مگر برای یک مدت کوتاه در زمان زمامداری خان احمدخان. اما دیری نمی پاید اردلانها از خاک هورامان بیرون رانده می شوند و سلاطین هورامان قدرت مضاعف می گیرند.
ما اگر بخواهیم در مورد تاریخ سلاطین هورامان بنویسیم، نمی توانیم از ذکر تاریخ اردلان چشم پوشی کنیم چون تاریخ این دو همواره به هم پیوسته بوده است.
در تاریخ شرفنامه نوشته امیرشرف خان بدلیسی چنین آورده است: بنیانگذار سلسله حکام اردلان شخصی به نام خسرو مشهور به بابا اردلان از شاهزادگان مروانی در سال 564 (قرن ششم هجری) از دیاربکر مهاجرت کرده به مناطق گورانی نشین شارزور و پالنگان می آید و در آنجا استقرار می یابد.(شرفنامه 118). گفته می شود خاندان اردلان برای فرار از دست مغولها به کوهستان پناه آورده اند. به این خاطر است که اردلان یا هاردلان به معنای کوهستان آمده است. مناطق شهرزور و کرمانشاه و دینور و قسمتی از همدان در گستره جغرافیای گوران بوده و مردمی یکجا نشین بوده اند. (خاندان کرد اردلان شیرن اردلان ص29). 
در جریان سلطنت طولانی بابا اردلان که 42 سال طول کشید، وی اقتدار سیاسی و معنوی خود را بر شهرزور مستولی نمود. ابتدا اتحاد نیرومند کلهرها را تابع خود کرد و سپس دژ مستحکم پالنگان را به تصرف خود در آورد و به طرز چشمگیری استحکام آن را تقویت کرد. سپس پایتخت خود یعنی دژ تسخیر ناپذیر زلم را در ارتفاعات دامنه غربی کوههای اورامان، در نزدیکی آبشار زیبای زلم و نیم راه که در دشت واقع شده بودند، بنا کرد. (خاندان کرد اردلان شیرین اردلان ص37).
بابا اردلان در سال 606 ه.ق دار فانی را وداع گفت . نخستین جانشینان وی تا آغاز قرن پانزدهم میلادی نقش مضاعف فرمانروا و رهبر معنوی گورانیان را ایفا نمودند . آنان نوعا اسامی یارسانی داشتند و دو نفر آنان نیز چون تجسم های ثانی تلقی می شدند. از قرن پانزدهم به بعد  اگر چه آنان نقش رهبریت معنوی را رها کردند اما اعتقاد یارسانی خود را حفظ نمودند . 
جانشین بابا اردلان: کلول(606-629)نامش اختصار نام کاک بهلول بود. پس از او خضر اول (629- 663)، الیاس(663-710)، خضر دوم(710-740)،حسن(740-784)، بابلول(784-828)، منذر(828-862)و مامون بیگ اول (862- 900) در ولایت اردلان (جغرافیای پهناور گوران) حکومت کردند . در زمان سلطنت مامون بگ اول (862- 900)سرزمین خاندان اردلان در آن زمان تا  مناطق زلم و گلعنبر(خرمال)، هاوار ، سیمان ، داوران، نفسود، هشلی، پالنگان، حسن آباد، اسفندآباد، مهرابان(مریوان)، سقز، تنوره، اورامان، کلاش(جوانرود)، اربیل، رواندوز، حریر و عمادیه را در بر می گرفت. (خاندان اردلان، شیرین اردلان ص 42 ) 
در زمان مامون بیگ اردلان – همزمان با حکمرانی امیر سعید جیاشا در اورامان ‌( 785 –874 )  که متصرفاتش را بین فرزندان خود تقسیم می کرد بخشهای زلم ، نوسود ، شمیران ،هاوار و گل عنبر اورامان نصیب بیگه بیگ می شود . 
در زمان حکمرانی سلیمان بیگ هورامان و  بگه بگ اردلان، شاه اسماعیل صفوی در تبریز به تخت سلطنت ایران تکیه زد. و این مقارن بود با اوایل قرن دهم هجری و آغاز حکومت سلسله صفوی و شروع فصل نوینی در مناسبات و مناقشات مرزی با امپراتوری عثمانی که در این بین نقش سلطان نشین هورامان و امارت نشین اردلان در این مناسبات و مناقشات حائز اهمیت است زیرا همسو شدن هر یک از اینان به یکی از حکومتهای ایران و عثمانی کفه ترازو را به نفع یا ضرر آنها تغییر می داد.

4- هلو خان  حاکم مقتدر اردلان
حکام اردلان به زودی داری قدرت زیادی در منطقه شدند و مورد توجه شاهان ایران و سلاطین عثمانی قرار گرفتند بطوریکه این قدرتهای بزرگ منطقه برای حفظ اقتدار خود بارها حاضر شده اند به آنها باج و خراج بپردازند. 
پس از فوت بکه بیگ، پسرش مأمون بیگ دوم به جای وی نشست. و پس از وی سرخاب بیگ به حکمرانی اردلان منصوب شد. پس از سرخاب بیگ، بساط بیگ اردلان به حکمرانی کردستان رسیده و تا سال986 قمری در این مقام باقی ماند. با فوت بساط بیگ، تیمورخان به فرمانروایی رسید. چون در این زمان حکومت صفوی گرفتار هرج و مرج پس از فوت شاه طهماسب شده بود، تیمور خان به سلطان عثمانی روی آورد و سلطان مرادخان، از این امر بسیار خوشحال گردید و برای وی، فرمان و لقب میر میران و مقدار یک‌صد هزار آقچه طلا سالیانه برقرار کرد و او را به تیمور شاه پاشا ملقب ساخت. 
بعد از تیمور خان، هلو خان حکم مقتدر اردلان در سال 996 هجری به جای برادر بر مسند قدرت نشست وی مدت دو سال با عثمانی تجدید رابطه کرد، اما پس از آن، از دربار ایران اطاعت نمود و بعد از چندی از قلعه زلم و مریوان نقل مکان نموده به قلعه پالنگان آمد و آنجا را دارالملک خود قرار داد و چون این قلعه پالنگان از قلاع شامخه و با حصانت عالم بوده و تاکنون هیچیک از سلاطین قادر به تسخیر آن نبوده اند، هلو خان بر آبادی آن قلعه و استحکان آن افزوده است.(تحفه ناصری 102)
اکثر مورخان بر این باورند که هلو خان یکی از بزگترین و قدرتمندترین حاکمان اردلان بوده است. زیرا در زمان او ولایت اردلان توسعه زیاد یافت و از نظر نظامی به پیشرفتهای چشمگیری رسید بطوریکه در سال 1000 ه.ق استقلال خود را از دو قدرت بزرگ ایران و عثمانی اعلام نمود. شاه و سلطان بیهوده سعی در جلب توجهش داشتند. در سال 1020 شاه عباس تصمیم گرفت بر ولایت اردلان لشکر کشی کند. سپاه عظیمی فراهم ساخت اما مشاورینش وی را از این کار منصرف کردند. بنابر این به خدعه متوسل شد و از در دوستی بر آمد و رقم حکومت اردلان را برای او نوشت. در عوض پسر جوانش خان احمدخان به عنوان گروگان به پایتخت رفت. شاه عباس به خان احمدخان توجه زیادی نمود و وقت خود را صرف آموزشهای نظامی و عقیدتی به او کرد بطوریکه پس از سه سال خان جوان به مذهب تشیع گروید و شاه خواهرش شاهزاده خانم زرین کلاه بیگم را به ازدواجش در آورد و به کردستان فرستاد. در این هنگام ایران به چهار ولایت تقسیم شده بود: عربستان، لرستان، گرجستان و کردستان اردلان. بنابر این اردلان یکی از چهار ولایت بزرگ ایران بود. 
این سرگذشت بزرگترین خان اردلان بود که در تاریخ هورامان دارای نقش برجسته ای بوده که به آن خواهیم پرداخت.
5- خان احمدخان اردلان 
خان احمدخان اردلان:    تولد: 1002    حاکم اردلان: 1025  شاهی : 1040   وفات: 1046 
 خان احمد خان پهلوانی به غایت پر زور بود. هنگامی که جوانی 20 ساله بود و در خدمت شاه عباس صفوی در پایتخت روزگار می گذراند، شاه از قدرت و دانایی و تیزهوشی وی مشعوف و خواهرش سیده بیگم زرین کلاه را به عقدش در آورد. گویند شاهزاده زرین کلاه از این وصلت ناراضی بود و حاضر به همسری با خان نمی شد تا اینکه شاه عباس یک روز زرین کلاه را به عمارت دعوت و در پشت پرده او را نگه داشت و دستور داد خان احمد خان را آوردند و با یک شیر نر شرژه در مقابل هم قرار دادند. در یک آن خان احمد خان شیر را بر زمین زد و کشت. وقتی زرین کلاه این شهامت و قدرت را در خان دید، او را لایق خود دانست و با وی ازدواج کرد. 
خان احمدخان به هنگام بازگشت (1022)مورد خشم پدر واقع شد. از آنطرف به دسیسه شاه خان احمدخان بر پدر شورید و وی را  در سال 1025 از قدرت برکنار و خود بر جایش نشست. هلو خان به دربار فرستاده شد و  تا آخر عمر در پایتخت ماند. 
خان احمد خان به زودی قلمرو اردلان را تا رواندوز و عمادیه  و موصل و کرکوک توسعه بخشید و آن را به ایران ملحق ساخت و  در سال 1035 بغداد را برای شاه عباس فتح کرد. خان احمد خان مرکز حکومت خود را از پالنگان به حسن آباد منتقل کرد و اقتدار خود را بر تمام کردستان تحمیل کرد.
وقتی که خان احمدخان به حکومت اردلان رسید، زرین کلاه را هم با خود به کردستان آورد. خان مردی شرابخوار و هوسران بود و هر چه زرین کلاه از او خواهش می کرد دست از این کارها بردارد، میسر واقع نمی شد تا اینکه او هم از لج شوهر با جوانی خواننده به نام یوسف آسکه نرد عشق باخت. این جوان خواننده محبوب خان بود و مجالس خان با سیاوچمانه های اهورایی این جوان گرم می شد. اطرافیان گزراش این بی آبرویی را به خان دادند اما خان از فرط محبتی که با یوسف داشت باور نمی کرد. تا اینکه در مجلسی یوسف بخت برگشته در حالت مستی نرد عشق باختنهای خود را در حضور خان به زبان راند. خان دستور داد یوسف را دست و پا بستند و در دیوار قلعه در حال ساخت زلم قرار دادند. زرین کلاه پس از این ماجرا چند بار سعی کرد خان احمد خان را مسموم کند اما نتوانست و در نهایت به پایتخت برگشت. 
خان احمدخان تمام کردستان را مسخر خود گردانیده بود الا هورامان که مدتی طولانی آن را در محاصره داشت. این واقعه همزمان با حکومت بهرام میرزا بیگ بر هورامان بود. بهرام میرزا بیگ دلیرانه در برابر سپاه جرار خان مقاومت می کرد تا اینکه یک روز  مخفیانه از قلعه خارج شد. قصد داشت با کمک خواهر زنش حاکم لرستان، شاه را برای حمله به خان احمد خان ترغیب کنند و با لشکری متحد بر او بتازند. برود اما خروج وی را به خان گزارش دادند و خان تعدادی را به جانب او فرستاد و در نزدیکی سرپل زهاب در شبیخونی نامردانه به قتلش رساندند. 
وقتی این خبر به هورامان رسید، فرزند ارشد بهرام میرزابیگ به نام سلیمان بیگ که جنگاوری دلیر بود، سرسختانه به مقاومت ادامه داد. تا اینکه خان به حیله متوسل شد. نامه ای برای سلیمان بیگ فرستاد تا خود را تسلیم کند و به این جنگ بیهوده چند ساله خاتمه دهد. نامه را به فرد معتمدی به نام قاضی مولانا اسماعیل داد.  قبلا گنجشکی در بغل نهاده بود و در حضور قاضی به قرآن مجید سوگند خورد تا جان  در سینه دارد زیان جانی و مالی بر مردم هورامان روا ندارد. پس از خروج قاضی،گنجشک را از بغل در آورد و کشت. قاضی امان نامه را به هورامان برد و سلیمان بیگ و مردم وقتی امان نامه را دیدند، صلح برقرار شد. تا اینکه روزی سلیمان بیگ به تفرجگاه خان دعوت می شود و ناجوانمردانه به قتل می رسد. و با حمله ای غافلگیرانه قلعه هورامان به دست لشکریان جرار خان احمد خان می افتد و بسیاری از مردم را قتل عام  می کنند و چشمان بسیاری را از کاسه در می آورند و دار و ندار مردم را به یغما می برند.
این شعر مشهور این واقعه است:
نه‌ به‌کی مه‌ئموون نه‌ ته‌یمووری له‌نگ           هیچکه‌س هه‌ورامان نه‌گێرته‌ن به‌ جه‌نگ
غه‌یر جه‌ خان ئه‌حمه‌د به‌گله‌ری خانان  //ئه‌ویچ به‌ حیله‌ گرتش هه‌ورامان  خان احمد خان از زرین کلاه (خاتوو کڵاوزه‌ڕ)  فرزند پسری به نام سرخاب بیگ داشت که در دربار صفوی بود. به محض از دنیا رفتن شاه عباس، به دستور شاه صفی و به تحریک حسین خان والی لرستان سرخاب بیگ کور شد. خان احمدخان از ناراحتی این موضوع اتحاد خود را با صفویه به هم زد و  در سال 1041 در حسن آباد تاج شاهی بر سر نهاد و خود را شاه احمدخان خواندو سکه به نام خود زد. پایتخت خود را به کرکوک برد و مدت 5 سال بر تمام کردستانات حکومت نمود. تا اینکه در سال 1046 در جنگ با شاه صفی در نبرد مریوان شکست خورد و همان سال در موصل درگذشت. (خاندان کرد اردلان ص 49)

6- عباسقلی بیگ (سلطان) سان بزرگ هورامان
سلیمان بیگ در سال 965 دار فانی را وداع گفت و فرزندش بهرام میرزا بیگ بر جایش به حکومت هورامان رسید. تا زمان بهرام میرزا بیگ تایید حکومتی از جانب طبقات مردم صورت می گرفت اما از بهرام میرزا بیگ به بعد همه ی حکام هورامان از جانب حکومت مرکزی ایران رقم حکومتی می گرفتند و با لقب سلطانی (سانی) از طرف شاه ایران منصوب می گشتند.
بهرام میرزا بیگ در جمال و کمال و نیرومندی سرآمد بود. با غیرت بسیار خود را به پادشاه شناساند و دختر الله وردیخان و خواهر شاهوردیخان لرستان را به ازدواج خود در آورد.و از وی صاحب سه فرزند به نامهای (سلیمان بیگ، حسین بیگ و عباسقلی بیگ)گردید. به زودی قلاع هورامان را مستحکم و به زمامداری خود قدرت بخشید. از جانبی دیگر خان احمد خان اردلان بر حکومت مرکزی شوریده و به سلطان مراد خان عثمانی پیوسته بود و در اندک زمان شهرهای کرماشان و همدان و سقز و گروس و خوی و اورمیه را به متصرفات خود افزوده، تنها جایی که در برابرش مقاومت کرد، هورامان بود که مدت 20 سال آن را محاصره نموده و هر بار متحمل شکست می شد. تا اینکه به خدعه و نیرنگ متوسل گشت و بهرام میرزا بیگ را با ناجوانمردی به قتل رساند و هورامان را تسخیر و مردم را از پیر و جوان وزن و کودک از دم تیغ گذراند.
عباسقلی بیگ فرزند بهرام میرزا بیگ با برادر و مادرش نزد داییش شاهوردیخان در لرستان  بود و از این واقعه جان سالم به در برد. شاهوردیخان عباسقلی بیگ را به خوبی تربیت و تیر اندازی و اسب سواری و فنون جنگی را به وی آموزش داد و او را به دربار برد و در جنگ بغداد در رکاب شاه عباس بود. 
بغداد هفت سال در تصرف شاه عباس بود و سلطان مراد عثمانی لشکر گرانی برای باز پس گرفتن بغداد فرستاد. در میان این لشکر، سواری وجود داشت به نام کل مجنون که بسیار قویهیکل و هیبتناک بود. دو سپاه در مقابل هم قرار گرفتند و کل مجنون برای مدت چند روز میدان داری جنگ را به خود اختصاص داد و سواران و دلیران زیادی را به خاک انداخت. تا اینکه عباسقلی بیگ از داییش شاوردیخان رخصت طلبید و به میدان جنگ تن به تن با کل مجنون رفت و در مدت کوتاهی وی را بر زمین انداخت و کشت.  سپاه عثمانی با کشته شدن کل مجنون میدان مخاصمه را ترک و فرار کرده بودند.
 شاه عباس این جوان را به خدمت طلبید و او را نوازش کرد و خلعت و پاداش داد و گفت هر چه می خواهی آرزو کن. عباسقلی بیگ داستان ظلم و ستمهایی که خان احمدخان بر مردم هورامان وخانواده اش و کشتن پدر و برادرش را برای شاه تعریف و گفت: هیچ آرزویی ندارم و مایلم در خدمت شاه باشم فقط رقم حکومت هورامان را که ملک آبا و اجدادیم است به من ارزانی دار. شاه عباس خنده کرد و گفت پنداشتم حکومت فارس و آذربایجان را طلب می کنی. سنگلاخ هورامان چی دارد؟  سپس رقم حکومتی هورامان به اضافه محل باباقاسم در لرستان را برای او نوشته و به لقب سلطانی مفتخر نمود. وی برادرش را بر منطقه بابا قاسم لرستان گمارد و خود از جانب کردستان و مسیر سنندج( که آن زمان روستایی بوده) عازم هورامان گشت.
مردم به استقبالش آمدند و او را گرامی داشتند. وقتی وارد هورامان شد مردم به یکدیگر می گفتند: به‌ خوا سان جوانخاسا. برخی هم جواب دادند : ئه‌رێ وه‌ڵڵا فره‌ جوانخاسا به‌لام سه‌ره‌ش ولیه‌نه‌ بنه‌ش دڕه‌یه‌نه‌.
 سان این صحبتها را شنید و معنایش را پرسید. گفتند منظور این است با اخذ مالیات این زیبایی سان دیگر در چشم مردم نخواهد ماند. سان گفت: خیالتان راحت باشد که من معافیت مالیات هورامان را ازشاه گرفته ام.
بدینسان عباسقلی سلطان در سال 1034 ه.ق به عنوان اولین سان رسمی هورامان از جانب شاه صفوی به حکومت این سامان منصوب شد. وی به سرعت شروع به آبادانی هورامان کرد و قلعه هورامان را که بدست خان احمدخان نابود شده بود را از نو ساخت  و چندین عمارت در آنجا بنا نمود. روستاهای سلین و بلبر و نوین روار و عباس آباد را آباد کرد و بر روی این روستاها پل ساخت. عباسقلی سان زمستان را در عباس آباد و پاییز را در شهر هورامان و نوین و تابستان را در پیر رستم و کراویدول به سر می برد. وی برای خود سپاهی فراهم آورد و تفنگچیان و سوارکاران ماهری پرورش داد. هنگامیکه شاه صفی صفوی برای جنگ با خان احمدخان  به کردستان اردلان لشکرکشی کرد، عباسقلی سان با جنگجویانش در خط مقدم جبهه بودند و رشادت و دلاوری آنها موجب شکست خان اردلان شد و خان به طرف موصل متواری و در همانجا مرد. عباسقلی سان قلعه زلم را گرفت و آن را با خاک یکسان کردو بر قسمت عمده ای از شهرزور مستولی شد. عباسقلی سان تنها سان هورامان است که تمام خاک هورامان تخت و لهون به انضمام قسمتی از شهرزور را تحت حاکمیت خود داشته است.وی سر انجام پس از 31 سال حکومت، در سال 1065 ه.ق به رحمت خدا رفت. از وی سه فرزند پسر به نامهای بهرام بیگ، محمد بیگ و سلیمان بیگ باز ماندند.
7-2 سلاطین هورامان تا پایان عصر صفوی
قاسم سلطان(سان هورامان)
پس از فوت بهرام سلطان در سال 1103 ه.ق، قاسم سلطان فرزند ارشدش از جانب شاه عباس دوم و با رقم حکومتی به جای پدر نشست. از وقایع مهم این دوران قدرت گرفتن سلیمان پاشا (سلیمان ببه یا میر سلیمان) بر نواحی مختلف کردستان بابان و اردلان است بطوریکه کرکوک پایتخت اردلانی خان احمدخان را تصرف و بر کلیه نواحی پهناور شارزور مسلط گردید. وی در 1109 بغداد را تسخیر و به کردستان اردلان روی آورد و نواحی بانه و مریوان و هورامان را فتح و حاکمان آن را گردن زد. در این زمان پادشاهان صفوی قدرت لازم برای دفاع از خاک ایران را نداشتند و در واقع اضمحلال این سلسله شروع شده بود. بنابر این سلیمان ببه به راحتی بر تمامی کردستان جنوبی دست یافت و اعلام استقلال کرد. (خاندان کرد اردلان، شیرین اردلان ص69 )
پس از حمله سلیمان پاشا به مریوان و هورامان، قاسم سلطان با جنگجویانش رشادتهای زیادی به خرج دادند تا مانع از نفوذ متجاوزان به خاک ایران شوند. اما قوای ایران و اردلانیان تاب حمله برق آسای سلیمان پاشا را نداشتند و مقاومتها در هم شکستند. در این جنگ قاسم سلطان کشته شد و هورامان به دست سپاه متجاوز بابان و عثمانی در آمد و قتل و غارت فراوانی رخ داد. 
پس از این واقعه شاه شخصی به نام عباسقلی خان گنجه قاجار را با سپاهی عظیم برای رفع فتنه سلیمان پاشا گسیل داشت. عباسقلی خان در جلگه مریوان شکست سختی به سلیمان پاشا داد. در این جنگ قریب به سه هزار نفر کشته شدند. عباسقلی خان قاجار پس از این پیروزی بر اهالی کردستان به عنوان عامل حمله سلیمان پاشا، تهمت بسته و شروع به گرفتن و بستن می نماید . جمعی شبانه به خاک عثمانی فرار می کنند و جمعی گرفتار می شوند . با یکهزار و دویست نفر سرباز رعایای این سامان را تحت شکنجه و عذاب کشیده پس از گرفتن دارایی آنها همه را به اشکال مختلف اعدام و از کله آنها تپه بزرگی در جلگه مریوان تشکیل می دهد و قاسم سلطان اورامی را هم به قتل می رساند.(تاریخ سلاطین411).
این روایت تاریخ سلاطین بود. اما روایتهای دیگر از این جنگ هست از جمله تاریخ مستوره اردلان که می نویسد: عباسقلی خان توانست سلیمان پاشای به‌به را مغلوب و منهزم گرداند. پس از این واقعه قاسم سلطان اورامی سپاهیان اردلان را به واسطه هم کیشی و هم زبانی مسبب پیروزیهای سلیمان پاشا معرفی کرد و این امر باعث تحریک عباسقلیخان قاجار گردید به نحوی که بسیاری از سپاهیان اردلان کشته شده و کله مناری از آنان ساخته شد و عاقبت سر قاسم سلطان نیز بر روی این کله منار قرار گرفت.(تاریخ اردلان مستوره اردلان ص:62)
شاه سلیمان صفوی از این حرکت وحشیانه عباسقلی خان آزرده شده و فورا او را احضار ، ولدی الورود به اصفهان در میدان شاهی به چوبه دار می آویزد . 
پس از مرگ قاسم سلطان در 1110 هـ.ق، حکمرانی اورامان بین فرزندان و نوادگان بهرام سلطان تا سال 1161 هـ.ق به صورت کوتاه مدت دست به دست گردیده است . 
در زمان زمامداری قاسم سلطان طاعون در کردستان شیوع پیدا کرده که بیش از صدهزار نفر جان باخته اند. همچنین زلزله ای در هورامان به وقوع پیوسته که شیخ احمد تخته ای با شعر این زلزله را توصیف نموده است. در این حادثه طبیعی روستاهای نیر و محراب با خاک یکسان شده اند.
شیخ احمد علاوه بر وقوع طاعون و زلزله، حوادث دیگر از جمله جنایات سلیمان پاشای بوده و عباسقلیخان قاجار را با زبان شعر توصیف کرده است:
بیا بنگر تو وضع این جهان را         چسان آمد زمین را هم زمان را
  چو طاعون در هزاران صد در آمد       که خلق از صد هزار افزون سر آمد
        وقوع زلزله   در  حال  خفت       بسال بد سلیمان بیگ برون رفت
چو اسمعیل پاشا آمد از روم         شد از حال وی از رقعه میشوم
در آن سال همچنان خان لر آمد          به کردار   هزاران   اختر   آمد
          سر از عباسخان بدخان  گنجه         که دوست و دشمن از وی گشت رنجه
اگر چه از مناره کله ها ساخت         ولی با او سلیمان نردها باخت
در آن سال همچنین خان قزلباش     نحوستهای مخفی شد ازو فاش
    نحوست از کسی نبود که از ماست       غلط نبود که از ماست آنچه بر ماست
7-3 سلاطین هورامان تا پایان عصر صفوی
گنجعلی سلطان (سان هورامان)
گنجعلی سلطان از جانب شاه صفوی با رقم حکومتی زمام امور هورامان را به عهده گرفت. وی حاکمی دادگر ، متدین وباسواد بود و کتاب مواهب و چند کتاب دیگر را با خط خود ترجمه نموده ونوشته است.
 در زمان حکومت گنجعلی سلطان، بکر بیگ فرزند سلیمان پاشای ببه از سرداران عثمانی) بود که بر شهرزور وعراق عرب تسلط یافته بود. در قریه احمدآباد(از توابع مریوان) با گنجعلی سلطان ملاقات می کند و فرمان سلطان عثمانی را دال بر اینکه اگر به فرمان سلطان تمکین کند به حکومت هورامان ومریوان و تمام توابع سنندج منصوب و دختر سلطان به عقد وی در می آید، به وی ابلاغ می کند. گنجعلی سلطان سخت بر آشفته و می گوید من حاضر به وطن فروشی نیستم.
بکر بیگ با سپاهی گران به هورامان لشکر کشید. گنجعلی سلطان برای جلوگیری از خونریزی با خانواده خود و قاسم سلطان به طرف پایگلان رفت. سپاه عثمانی (کرمانج) وارد هورامان شد و دست به تعدی و تعرض به ناموس مردم زدند. یک روز کرمانجی از خدا بی خبر آسیابان را وادار نمود که زنهایشان را با هم معاوضه کنند. این مسئله باعث شد تا قیامی همگانی بر علیه کرمانجها صورت بگیرد. شب هنگام مردم جمع شده و نقشه می کشند که هر کس میهمان ناخوانده خود را به قتل برساند. این موضوع به چند روستایی که کرمانجها در آنجا مستقر شده بودند نیز سرایت کرد در یک ساعت مشخص هورامیها شبیخون زده و همه کرمانجها را کشتند. برخی را سر بریدند و برخی را شکم پاره کردند. می گویند یک نفر فاقد تیغ بوده با اره سر کرمانج را بریده است. در این حادثه چهارصد و هشتاد و هفت نفر از متجاوزین بوسیله مردم غیور هورامی کشته شدند. در آن شب تمام سکنه هورامان به قریه ژیوار کوچیدند و پل تیوار را به آب زدند. عثمانیان با لشکری فراوان به قصد انتقام به هورامان آمده  و خانه های خالی از سکنه را به آتش کشیدند.وقتی به سر پل سلین رسیدند و می خواستند پل را درست کنند، از هر طرف باران گلوله تفنگچیان هورامان بر سر آنان باریدن گرفت  بسیار کشته شدند و مابقی فرار کردند. پس از این واقعه گنجعلی سلطان به هورامان بازگشته از نو خانه ها را آباد و باغات را مرمت نمودند. این واقعه به سمع شاه سلطان حسین صفوی می رسد ایشان با خلعت و پاداش و دیگر بار رقم حکومتی، گنجعلی سلطان را منصوب میکند.
گنجعلی سطان در سال 1113 ه.ق از دنیا رفت. جانشینش مصطفی بیگ فرزند محمد سلطان فرزند عباسقلی سلطان بود. وی به محض اطلاع از مرگ گنجعلی سلطان، به اصفهان رفت و از شاه صفوی فرمان رسمی حکومت هورامان را گرفت و  به هورامان برگشت.
از طرفی عیسی سلطان فرزند گنجعلی سلطان به مدت 7 سال در فقر و تنگدستی در اصفهان به سر می برد تا عاقبت به دربار راه یافته و جریان خود را برای شاهنشاه نقل می کند. و به عرض شاه می رساند که مصطفی سلطان فرند محمدسلطان است که به عثمانی پناهنده گردید و با صدهزار سپاهی قصد تسخیر ایران را داشت. شاه صفوی رقم حکومتی را برای عیسی سلطان نوشته و دستور میدهد مصطفی سلطان را به زنجیر بکشند. عیسی سلطان در آن حالت به مصطفی سلطان می گوید حق به حقدار رسید. مصطفی سلطان که طبع شاعری داشته، به عیسی سلطان که مادرش از اهالی پالانیا و طویله بوده میگوید:
میراث توست ای خر پالانیا و طویله  ؟؟  هشدار تا نگیرند از تو به مکر و حیله( تاریخ سلاطین 418)
عیسی سلطان نیز 7 سال در هورامان حکومت کرد و بنای ظلم ستم گذاشت. قصد از میان برداشتن برادرانش جمشید بیگ و منوچهربیگ را داشت آنها به شهرزور فرار کردند و تمام داراییشان توسط سان ضبط شد.. اما سرانجام جمشید سلطان  عیسی سلطان را مغلوب و مقتول نمود و حاکم هورامان شد (1129)
7-4  سلاطین هورامان تا پایان عصر صفوی
حکومت جمشید سلطان و تجزیه هورامان لهون از هورامان
جمشید سلطان پس از به قتل رساندن عیسی سلطان، نامه ای توسط محمدشریف قاضی برای والی کردستان (اردلان) علیقلی خان فرستاد و در آن اظهار فرمانبرداری کرد. والی حکم  هورامان را برای او نوشت و متعاقب آن جمشید سلطان از دختر والی به نام سروی جان خانم خواستگاری نمود والی دخترش را به نکاح او در آورد و با تدارک خاص غلامان و کنیزان به هورامان فرستاد.
جمشید سلطان فرمان حکومتی خود را از والی کردستان گرفته بود اما بعدا بر والی شورید و با عثمانی توافق کرد. برادر زاده اش اسماعیل بیگ فرزند قاسم سلطان از ترس وی به ژاورود و روستای آریان رفت و در آنجا ساکن شد. به تشویق والی اردلان به اصفهان رفت و رقم حکومتی را از دست شاه سلطان حسین گرفت. از طرفی جمشید سلطان از کرده خود پشیمان و به نزد والی که پدرزنش بود رفت و او را راضی کرد. هورامان به دو قسمت تقسیم شد و هر یک از سلاطین در قسمتی حکومت می کردند. اسماعیل سلطان دزلی را مقر حکومت خود قرار داد و از آن تاریخ به بعد دزلی به عنوان مقر سلاطین هورامان در آمد. ( تاریخ سلاطین 422).
این دوران همزمان بود با حمله افغانها به ایران و اشغال اصفهان مرکز حکومت صفوی بدست محمد افغان از طرفی احمدپاشا بابان حاکم بغداد از این آشفتگی به مرزهای ایران تجاوز و تا همدان رسید. اشرف افغان شاه سلطان حسین آخرین پادشاه صفوی را گردن زد و سرش را برای احمد پاشا فرستاد.
اسماعیل بیگ از این آشفتگی به سوی اصفهان رفت تا برای بیرون رانده دشمنان خارجی در رکاب شاه باشد. اما نرسیده به مقصد مورد اصابت تیر واقع و کشته می شود. (1138) بدین ترتیب جمشید سلطان حاکم تمام هورامان شد.
گویند جمشید سلطان بسیار سخاوتمند، عادل، دادرس و حلال خوار بود و هیچگاه نان رعیت نخورده بود. هیچگاه هدیه از جانب رعیت را قبول نمی کرد. یک بار شخصی حسن نام یک من عسل و سبدی انگور برایش آورده بود اما او سه برابر قیمت آن را به آن رعیت داد. در مدت حکومتش توجهی به حاکمان اردلان وبابان نکرد اما با آنها ارتباط مرزی داشت. 
جمشید سلطان مقر حکومتش را به هانه گرمله برد و بر کلیه هورامان از تخت و شامیان گرفته تا لهون و شهرزور  و جوانرود و بیلوار را تحت سلطه خود داشت.
پسر اسماعیل سلطان به نام محمدیوسف بیگ از اطاعت او سر باز زد و سر به شورش نهاد. یک روزدر کمینگاهی جمشید سلطان را در هانه گرمله مورد اصابت سه تیر قرار داده و به قتل رساند.(1144)  پس از کشته شدن جمشید سلطان فرزندش منوچهر بیگ به جایش نشست او فقط حاکم قسمت هورامان لهون بود. از طرفی محمدیوسف سلطان با فرمان حکومتی والی اردلان سان هورامان شد. (1145)
8-  اشاره به چند نکته
در این تاریخ ما به نکات مثبت و منفی قابل توجهی بر می خوریم که بنده در اینجا اشاره ای کوتاه به چند تا از این نکته ها خواهم داشت:
 در تاریخ نوشته شده هورامان نقش مردم بسیار کم دیده می شود زیرا این تاریخ حول محور سانها  و جنگها و نحوه حکمرانی و حکومتداری آنان می چرخد. اما در لابلای این تاریخ در گوشه هایی از آن مرم نیز دیده می شوند بالاخص در زمانیکه کرمانجها هورامان را به اشغال خود در می آورند. سان هورامان تاب مقابله را در خود نمی بیند و به همراه خانواده اش فرار می کند. اما این مردم هستند که این تجاوزات و بی ناموسیها را بر نمی تابند. با هم متحد می شوند و در یک شب تمام متجاوزان را که در خانه هایشان جا خوش کرده اند، از بین می برند و لشکر عثمانی را که برای انتقام آمده اند، تار و مار می کنند.
نکته دیگر اگر چه هورامان در منتهی الیه غربی ایران و در مرز قرار داشته است، همیشه و در همه ی زمانها خود را ایرانی دانسته و از خاک ایران در برابر متجاوزین حراست نموده است.
در این دوره می بینیم حاکمان هورامان چنان قدرتی به هم می زنند نه تنها خوانین اردلان یارای تعرض به خاک هورامان را نداشته اند، بلکه گاهی از ترس جنگجویان هورامی به دربار متوسل شده اند
از اهمیت سلطان نشین هورامان می توان به این نکته اشاره کرد که رقم حکومتی هورامان در دوره صفویه و افشاریه و زندیه از جانب شخص شاه صادر شده است.
سلاطین هورامان همواره در رکاب پادشاهان ایران شهامت، دلیری و حس وطن پرستی را از خود نشان داده اند همچنانکه عباسقلی سلطان در زمان شاه عباس در جنگ بغداد با کشتن بزرگترین فرمانده عثمانی (کل مجنون)باعث پیروزی سپاه ایران و شکست سپاه عثمانی شده است.
اگر چه سلاطین هورامان تاریخی هزار ساله دارند و اغلب یا بصورت نیمه مستقل و یا به صورت مستقل حکومت خود را اداره کرده اند اما هیچگاه دارای سکه ضرب شده به نام خود نبوده اند. می توان برای آن دلایل زیادی آورد از جمله اینکه سلاطین هورامان از جانب حکومت ایران منصوب شده اند و وابسته به ایران بوده و همواره خود را ایرانی دانسته اند و یا اینکه این حاکمان دائم در حال جنگ و ستیز بوده و فرصتی برای آسایش و عمران و کشورداری نداشته اند و نتوانسته اند با سرزمینهای همجوار مراوده کنندو دلیل دیگر سرزمین سنگلاخی هورامان هیچگاه هیچ ثروت و منبع درآمدی نداشته است تا روی آن سرمایه گذاری شود. و...  بنابر این هم فرصت ضرب سکه را نداشته اند و هم نیازی در آن نبوده است.
9- هورامان در منابع تاریخی اردلان
منابع تاریخی در مورد هورامان بسیار اندک است. اگر تاریخ سلاطین هورامان را از دیگر منابع مستثنی کنیم، می بینیم بجز اندک منابعی که در مورد اردلانها مطلب نوشته اند، چیزی دیگر به دست نمی آید و این کتابها هم اغلب از روی کینه و عداوتی که نویسندگان متملق آن نسبت به هورامان داشته اند، معمولا  امانت را رعایت ننموده اند.
 ماه شرف خانم کردستانی مشهور به مستوره اردلان (1220-1264)از زنان نامدار دوره اردلانیان و ادیب و تاریخ نویس بود که به دلیل اشعار زیبای هورامی مورد احترام مردم هورامی زبان می باشد. این خانم تاریخ نویس هم در تاریخ خود هر گاه تقابلی بین هورامان و اردلان بوده، اردلانی ها را ستایش و هورامیها را مردمی یاغی و راهزن نام برده است. متاسفانه این خصلت اکثر تاریخ نگاران بوده که هیچگاه جانب عدالت و امانتداری را رعایت ننموده اند. مثلا در واقعه لشکرکشی سلیمان پاشای بابان به خاک کردستان اردلان و تسخیر بانه و مریوان و هورامان، که نهایتا منجر به حضور قوای دولت صفویه به فرماندهی عباسقلی خان قاجار و دفع فتنه سلیمان خان می شود، چنین می نویسد:
«.. قاسم سلطان اورامی بعد از آسودگی از امر رزم و تبدیل هنگامه جدال به آیین بزم،به سبب سابقه کین با دودمان بنی اردلان، از راه ناپاکی و نادرستی اعتقاد به سردار قزلباش اظهار می دارد که: به علت تعصب همجواری و همکیشی، و به سبب ملاحظه همسایگی و دور اندیشی، سپاه اردلان با دلیران «به به» رسم رفاقت و موافقت را از دست نداده و بازوی رزم را به عزم آهنگ جنگ بایشان مطلقا نگشاده و در معرکه نام وننگ، ابدا هنگامه آرای جنگ نشدند.
عباسقلی خان که سردار و به «زیاد اوغلو» اشتهار داشت، به فسانه قاسم سلطان تحریک شد، و از رئوس مسلمین بی گناه سنندج کله مناری ساخت و سر خود قاسم سلطان را هم مانند علم بر بالای رئوس دیگر افروخت، فرمود: هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت!».(تاریخ اردلان 59 تا 62)
در تاریخ سلاطین هورامان این قضیه را جور دیگری می خوانیم و آشکار است که این بهتانی برای خراب کردن وجهه سلاطین هورامان از جانب تاریخ نگاران اردلانی بوده است.
یا در مورد عدم اطاعت سلاطین هورامی (محمدسلطان و حیدر سلطان)  از خسروخان سوم اردلان چنین می نویسد: « اهالی ولایت... از دل و جان گردن به قلاده اطاعتش نهادند و خدمتش را آماده شدند ، مگر دو نفر از سلاطین اورامان «حیدرسلطان» و «محمدسلطان» که به علت کثرت آتشخانه و شوکت و به سبب سستی رای و سفاهت، سر از ربقه اطاعت کشیده، باستظهار سنگلاخ و کوهستانات اورامان علم بغی و فساد افراخته و به امر مخالفت پرداختند. هر چند مصدر امارت تعلیقه های مرحمت آمیز باستمالت ایشان صادر می شد، مفید نیامده و بخار پندارشان بکاخ دماغ راه یافته، روی از ولینعمت بر تافتند.»
این طرز نوشتن نسبت به سلاطین هورامان و مردم آن نشان از کینه ای عمیق می باشد که تاریخ نویسان خوشنامی همچون مستوره نیز نتوانسته بر قلم کینه توز خود فائق آید.
عبدالقادر بن رستم بابانی در کتاب سیرالاکراد(نوشته شده در سال 1288 ه.ق)  بخش چهارم شاهزاده فرهاد میرزای جنایتکار را فردی می داند که خداوند برای رفع فتنه هورامیها فرستاده است.  این شخص مغرض در مورد وجه تسمیه هورامان جملات ناشایستی به کار برده و هورامیها را طایفه ای شرور می داند که در زمان حکومت غلامشاخان دزدی و غارت می کردند و والی یارای مقابله با آنان را نداشت. در آن دوران هورامان دو قسمت بود. قسمتی به داست محمدسعید سلطان هورامی لهونی و آن دیگر به دست حسن سالطان شامیانی اداره می شد. این دو با هم متحد بودند و قوای بزرگی را گرد هم آورده و حکوت اردلانیان را به خطر انداخته بود.
«عبدالقادر بن رستم بابانی، سیرالاکراد، ص 97 تا 103»
وانین اردلان معتقد بودند که هورامان منطقه ای بسیار سخت و صعب العبور و غیر قابل نفوذ است و هیچگاه نتوانستند آن را تسخیر کنند. اما شاهزاده معتمدالدوله (فرهاد میرزا) با شدت و حدت فراوان و با لشکر انبوهی که شاه قاجار برایش فرستاده بود، توانست بر حسن سلطان فائق آید و این سلطان نامدار را از میان بردارد. اما هورامان لهون مقاومت بسیار کرده و از قوای دولتی فراوان کشته و قابل شکست نبود. لاجرم فرهاد میرزا از در خدعه بر آمد و محمدسعید سلطان را به نزد خود طلبید و حکومت هورامان را برای فرزندش نوشت. چندی نپایید علی اکبر خان شرف الملک محمدسعید سلطان را به نزد خود در جوانرود دعوت کرد و فرمان داد  او و فرزندش را سر سفره خود بکشند.
عبدالقادر بابانی از این واقعه چنان تعریف می کند تو گویی مردم هورامان مردمی وحشی و غارتگر و شاهزاده معتمدالدوله ناجی کردستان است و دفع شر هورامان را از ناحیه اردلان نموده است.
 هنگامیکه به دستور شاه قوای دولتی متشکل از فوج خمسه و سواران قزوین و فوج کردستان و قوای علی اکبرخان اردلان در جوانرود روی به سوی هورامان لهون آوردند، پسران حسن سلطان از دربند دزلی با هفتصد سوار برای کمک به محمدسعیدسلطان روی به جانب لهون گذاشتند قریب به سه ماه محاصره هورامان ادامه داشت در نهایت علیرغم شجاعت و شهامت تفنگچیان هورامان به دلیل اسلحه سنگین قوای دولتی، هورامیها شکست خوردند و محمدسعید سلطان به جانب شهرزور رفت. نوسود و دزلی به وسیله قوای فرهاد میرزا به کلی سوخته و نابود شدند. اردلانها چنان نفرتی داشتند حتی به درختان ثمردار رحم نکردند و آنها را نیز قطع کردند.

•  علی اکبر خان وقایع نگار کردستانی(درگذشته 1317 ه.ق) نیز یکی دیگر از تاریخ نویسان عهد اردلانیان می باشد که وی نیز در مورد هورامان نوشته است. تقریبا روایت وی از هورامان همانیست که در تاریخ مستوره آمده است. در وجه تسمیه هورامان می نویسد: «اسم بلوکی است از بلوک و محلات کردستان که کوههای بسیار سخت و صعب دارد و از ابتدای بنیاد آنجا اهلش از ولاه کردستان یاغی بوده و گاهی فی الجمله  اطاعتی نموده اند تا در عهد نواب والا معتمدالدوله فرهاد میرزا  دام اجلاله باز بنای طغیان را گذاشتند، سلطان آنجا را به قتل رسانید و دو برادرش را حبس کرد و قتل و غارت زیاده از حد از اهالی آنجا به عمل آورد و جمیع سلطان زاده ها و بگزاده ها و مشهورین اهلش ناچار فرار اختیار کردند و به روم رفتند و مطرود سرمدی و مردود ابدی شدند.» بدیع اللغه، علی اکبر وقایع نگار، ص20
این نامردیها و کینه توزیهای اردلانیان  نسبت به سلاطین هورامان و مردم آن به طور دائم استمرار داشته است. قبلا اشاره ای به جنگ معتمدالدوله با حسن سلطان هورامی و محمدسعید سلطان لهونی شد. این واقعه بعدا به تفصیل خواهد آمد. اما همین نویسنده در حدیقه ناصری مطلبی را بیان نموده است که اوج نامردی های خوانین اردلان را می نماید نامردیهایی که چندین وچند بار تکرار شده است. در مورد قتل حسن سلطان پس از قرار داد صلح هنگامیکه شاهزاده فرهاد میرزا معتمدالدوله در یکی از روستاهای مریوان به نام بیلک حضور داشته و حسن سلطان برای ادای احترام با هزار تفنگچی خود به نزد وی می رود، وقایع نگار چنین می نویسد:
«... منزل شاهزاده معتمدالدوله را میان مسجد آن قریه قرار دادند. شب را در آن مسجد به سر بردند. صبح آن شب زین العابدین نام فراشباشی خود را احضار کرد و به او دستور داد که بی اطلاع احدی چهار پنج نفر فراش و میرغضب را در قهوه خانه مسجد حاضر کرده، چون حسن سلطان و دو نفر برادرهایش نزد من می آیند، آنها را می فرستم قهوه بخورند. همینکه به قهوه خانه آمدند، هر سه نفر را زنجیر نموده، حسن سلطان را فورا طناب بکشید. حسب الامر شاهزاده، فراشباشی اسباب کشتن و بستن آنها را فراهم آورد. موافق دستورالعمل شاهزاد، حسن سالطان مقتول، و برادرانش مغلول آمدند. در وقت قتل حسن سلطان یکهزار تفنگچی او در بیست قدم فاصله صف کشیده و منتظر بیرون آمدن حسن سلطان بودند. پس از کشته شدن حسن سلطان، به حکم شاهزاده ریسمان به پای او بسته، بیرونش کشیدند و به میان تفنگچی هایش بردند. این یکهزار تفنگچی از دیدن نعش حسن سلطان، راه گریز پیش گرفته، متفرق شدند.»
در حدیقه ناصری وقایع دوران معتمدالدوله و جنگهای او و علی اکبر خان شرف الملک با سلاطین هورامان (حسن سلطان و محمدسعید سلطان) به تفصیل آمده است. حسن سلطان به نامردی کشته شد. متاسفانه محمدسعید سلطان از این واقعه و وقایع قبلی درس نگرفت و وی نیز به همین مصیبت گرفتار شد. هنگامیکه محمدسعید سلطان حاکم لهون پس از جنگ و گریزهای پی درپی نهایتا از در اطاعت و تسلیم بر آمد، مقرر شد در سنندج بماند اما به دستور معتمدالدوله، علی اکبرخان شرف الملک حاکم جوانرود با خدعه محمدسعید سلطان و فرزندش عبدالرحمان بیگ که به حکومت لهون منصوب شده بود، را به جوانرود دعوت کرد و در یک نزاع ساختگی هر دو را به قتل رساند.

•  میرزا شکراله سنندجی نویسنده تاریخ کردستان یا تحفه ناصری (1275-1320 ه.ق) او نیز بسیار غرض ورزانه نسبت به هورامان نوشته است. در تحفه ناصری در زیل بلوکات تخت می نویسد:« ... در البسه و اغذیه مثل مریوانی هستند. حالت سباع دارندو هنوز بویی از تمدن و انسانیت به مشام آنها نرسیده است. زنهای این محل خیلی قد بلند و خوش صورت واقع می شوند...مردم این بلوک متدین به دینی نیستند . شریعت آنها شرارت و خونریزی است ولی علی الظاهر بعضی پیرو شافعی و جمعی امام جعفر صادق (علیه السلام) می باشند. (تحفه ناصری ص 44) میرزا شکرالله در مورد واقعه جنگهای دوران معتمدالدوله همان روایات را بیان می کند که دیگران روایت کرده اند.
آیت الله مردخ کردستانی(1297-1395ه.ق) در تاریخ کرد و کردستان به تفصیل در مورد هورامان نوشته است. اغلب آنچه را که در مورد هورامان نوشته، از منابع قبل از خود گرفته است. به طور مثال در مورد فتوحات و تسلط اسلام بر پاوه و هورامان، هر آنچه را که نوشته، از سیرالاکراد عبدالقادر بابانی گرفته است. وی نیز تا جاییکه توانسته هورامان و هورامیها را نوازش نموده است: « ... بابا مردوخه (680- 790)اعلی جد مردوخیان اکرادستان پدر مولانا گشایش مهاجر فی سبیل الله بوده، از شام به اورامان برای تبلیغ دین اسلام و نشر احکام مهاجرت کرده. ولی از فرط وحشیگری اهالی آن سامان موفق به انجام مقصود نشده. فقط بوسیله مواعظ و نصایح اخلاقی اذهان را حاضر و زمینه را مهیا نموده تا مولانا گشایش موقع بدست آورده، با کمال فداکاری اسلام را تبلیغ و قرآن را منتشر ساخته است.» تاریخ مردوخ ، ج1، ص 120
جناب مردوخ نیز کینه خود را نمی تواند نسبت به هورامی و هورامان پنهان نماید. مرتبه اجداد خود را به عرش اعلا می رساند و مردم هورامان را افرادی وحشی می خواند که بوسیله اجداد وی با اسلام آشنا شده اند.




طبقه بندی: فرهنگی و هنری، اجتماعی، ادبیات/شعر، تاریخ، اخبار، زوانی هه‌ورامی، جفرافیا، شهرها و روستاهای هورامان، تصاویرومناظرطبیعی وتاریخی، ئێبراهیم شه‌مس،
برچسب ها:هه‌ورامان‌هانه‌به‌رچه‌م-کتابخانه‌هورامان،یانه‌وکتێبووهه‌ورامانی-هه‌ورامان-هۆرامان-اورامان-اورامانات-دزآور(زاوه‌ر)-لهون-تخت-ژاورود-پاوه-نوسودـ نودشه (نۆتشه)زرده-پریان-رێژاو(ریجاب)-شریف‌آباد-زاغه-کندوله-گەورەجوـ ته‌وێڵێ-بیاره-ساور-نودیجه-هه‌ڵه‌بجه-خۆرماڵ-مریوان-سروآباد-کرمانشاه-کردستان-دالانی زاوەرـ سنندج-چهارقلعه‌عبدالملکی(زاغمرز-زینوند-حسین‌آباد-امیرآباد)هورامی های شمال ایران)عکس-شبک-سنجارـ باجلان-کاکه‌یی-یارسان-ساور-نودیجه-زازا-زازاکی-قلعه قروه-چورژی-هومایون موحه‌ممه‌دنژادـ سه‌فه‌ره‌کێ گالیوێری ـ وه‌سیه‌ت په‌ی مه‌زهه‌ری ـ یانەوخەما،تاریخ سلاطین هورامان با تکیه بر کتاب تاریخ سلاطین هورامان مظفرخان بهمن سلطانی و منابع تاریخ اردلان(1)/گردآورندە آقای ابراهیم شمس،
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 31 اردیبهشت 1397 توسط همایون محمدنژاد
.: Weblog Themes By Abdollah Habibi :.